پارادوکسِ مدیرِ قهرمان؛ چرا «آتشنشانیِ سازمانی» ریشه استراتژی را میخشکاند؟
بسیاری از مدیران عامل و رهبران سازمانی، روز خود را با غرورِ ناشی از حلِ دهها بحران به پایان میبرند. آنها در میانِ تلاطمِ چکهای برگشتی، استعفاهای ناگهانی و شکایات مشتریان، نقشِ ناجی را بازی میکنند. اما واقعیتِ تلخ این است که هرچه مدیر در «خاموش کردنِ آتشهای روزمره» موفقتر عمل کند، سازمان در سراشیبیِ سقوطِ استراتژیک سرعت بیشتری میگیرد.
در این نوشتار، قصد دارم از زاویهای متفاوت به این پدیده نگاه کنم: چرا ما به «بحرانزدگی» اعتیاد پیدا میکنیم و چگونه میتوانیم از یک مدیرِ واکنشی به یک معمارِ سیستم تبدیل شویم؟
۱. تلهی بیولوژیک: اعتیاد به دوپامینِ اضطرار
خاموش کردن یک آتشِ مدیریتی، پاداشِ مغزیِ فوری دارد. وقتی بحرانی را حل میکنید، مغز دوز بالایی از دوپامین ترشح میکند و شما حسِ «مفید بودن» و «قدرت» میکنید. اما کارهای مهم و استراتژیک (مانند بازنگری در ساختار سازمانی یا تدوین نقشه راه تکنولوژی)، پاداشِ فوری ندارند.
استفان کاوی در این باره میگوید:
«بسیاری از ما وقتِ زیادی را صرف کارهای فوری میکنیم و وقت کافی برای کارهای مهم باقی نمیگذاریم.»
این دقیقاً همان گرهِ روانی است که مدیر را در سطحِ عملیاتی (Operational) نگه میدارد و اجازه صعود به سطحِ استراتژیک (Strategic) را نمیدهد.
۲. خطاهای رایج مدیران در مواجهه با بحرانها
در مشاوره به سازمانهای بزرگ، سه خطای تکرارپذیر را در رفتار مدیران ارشد شناسایی کردهام:
- خطایِ تمرکز بر معلول (Symptom over Cause): مدیران
وقت خود را صرف ساکت کردنِ صدای هشدار میکنند، نه رفعِ علتِ اصلیِ آلارم. اگر مشتری ناراضی است، آنها با تخفیف او را راضی میکنند (خاموش کردن آتش)، اما نمیپرسند که چرا فرایندِ کنترل کیفیت اصلاً اجازه خروج کالای معیوب را داده است (اصلاح سیستم). - خطایِ گلوگاهسازی (Bottlenecking): مدیری که تصور میکند بدون حضور او هیچ تصمیمی درست پیش نمیرود، در حالِ تضعیفِ سیستم است. او به جای «توانمندسازی»، «وابستگی» ایجاد میکند.
- خطایِ نادیده گرفتنِ اصطکاکهای سیستمی: به تعبیرِ ادواردز دمینگ:«یک سیستمِ بد، هر بار یک فردِ خوب را شکست میدهد.»
بسیاری از دعواهای بینبخشی (مثلاً بین فروش و تولید) ناشی از تضاد در شاخصهای عملکردی است که خودِ مدیر آنها را طراحی کرده است، نه ناتوانیِ آدمها.
۳. درسِ بزرگِ دمینگ: ۹۴ درصد مشکلات، سیستمی هستند
ادواردز دمینگ، پدر کیفیت نوین، معتقد بود که بیش از ۹۴ درصد مشکلات سازمانها ناشی از سیستمها و فرایندهاست و تنها ۶ درصد به خطاهای فردی مربوط میشود.
وقتی شما به عنوان مدیرعامل وارد جزئیاتِ حلِ یک دعوا میشوید، در واقع دارید آن ۶ درصد را مدیریت میکنید و از ۹۴ درصدِ اصلی غافل میشوید. هنرِ رهبری، «مهندسیِ سیستم» است، نه «مدیریتِ آدمها در خلاء».
۴. گذار از حالت واکنشی (Reactive) به پیشدستانه (Proactive)
برای خروج از این وضعیت، باید از خودمان بپرسیم: «وظیفه واقعی من چیست؟»
وظیفه رهبر، پارو زدن در قایق نیست؛ وظیفه او تعیین جهت، نظارت بر سلامتِ بدنه قایق و اطمینان از مهارتِ پاروزنان است.
استراتژیِ تغییر:
- پایشِ زمان (Time Audit): به مدت یک هفته، تمام فعالیتهای خود را در ماتریسِ آیزنهاور (فوری/مهم) دستهبندی کنید. اگر سهم کارهای «مهم اما غیرفوری» کمتر از ۲۰ درصد است، شما در وضعیتِ هشدار هستید.
- بازمهندسیِ فرایندها: برای هر آتشی که بیش از دو بار در ماه روشن میشود، یک «کمیته اصلاح فرایند» تشکیل دهید. به جای حلِ مسئله، «سازوکارِ ایجادِ مسئله» را نابود کنید.
- تفویضِ اختیارِ واقعی: اجازه دهید تیمهایتان اشتباه کنند و از اشتباهاتشان بیاموزند. مدیری که تمامِ بار را به دوش میکشد، در حالِ تربیتِ یک تیمِ ضعیف و غیرمسئول است.
جمعبندی: سخنی برای تأمل
پیتر دراکر، بزرگترین متفکر مدیریت قرن بیستم، جمله معروفی دارد که باید سرلوحه هر مدیرِ عاملی باشد:
«هیچ کاری بیهودهتر از این نیست که کاری را که اصلاً نباید انجام داد، با کاراییِ بسیار بالا انجام دهیم.»
خاموش کردن آتشهایِ تکراری، دقیقاً مصداقِ همین کارِ بیهوده است. از خودتان بپرسید: اگر امروز به جای حلِ بحرانهایِ دمدستی، یک ساعت به آینده سازمان و اصلاحِ یک فرایندِ معیوب فکر کنید، سالِ آینده در چه جایگاهی خواهید بود؟
شما مدیرعامل هستید؛ اجازه ندهید «فوریتهایِ امروز»، «اهمیتهایِ فردا» را ببلعند.
